دوره ضمن خدمت پولی !!!

برای ضمن خدمت تولید محتوا ، 20000 پول گرفته اند  ،

 

و تازه برای متقاضیان ، آزمون ورودی هم میگذارند !

منو بگو که ادعا میکردم که آ .پ ، بابت این دوره ها باید 

اضافه کاری به فرهنگیان بده 

.

.

هفته گذشته دوره بازآموزی ارزشیابی توصیفی داشتیم ،

مدرس محترم کل دو روز را در مورد مزایا و محاسن ارزشیابی توصیفی

گفت و به شدت به ارزشیابی کمی حمله کرد ...

اما نکته جالب ماجرا اینجا بود که مسئولین برگزاری این دوره ،

و در راس آنها ، آ . پ  منطقه، تاکید داشتند که بعد از پایان این دوره مثل تمام ضمن خدمتهایی

که قبلا داشتیم ،از ما آزمونی در ارتباط با ارزشیابی توصیفی بگیرند و آزمون هم گرفتند

اونم بصورت کمی ! 

حالا شما بگید بابت این قضیه باید گریه کرد یا خندید ؟

 

سرتراشیدنِ دانش‌آموزان برای هم‌دردی با معلمِ درگیرِ سرطان

دانش‌آموزان دبستان آیت‌الله معصومی همدان برای همدردی با محمدرضا قادری، معلم ورزش خود که اکنون دچار سرطان ریه است، موهای خود را تراشیدند.

 روز چهارشنبه ۲۴ دی ماه، ۳۰۰ دانش‌آموز مدرسه معصومی به معلم ورزش خود ابراز عشق کردند و با تراشیدن موهای سرشان با وی همدردی کردند.

این معلم همدانی، زمانی قهرمانان دوچرخه‌سواری آسیا بوده و اکنون معلم ورزش است. او که ساکن یکی از محله‌های قدیمی همدان است، این روزها با سرطان ریه دست‌وپنجه نرم می‌کند.

محمدرضا قادری امروز و پس از مواجه‌شدن با محبت دانش‌آموزان حس و حال خود را وصف‌نشدنی توصیف کرد و گفت: «از لطف و محبت بچه‌ها بسیار خوشحالم و احساس می‌کنم که خدا زندگی دوباره‌ای به من داده است».

منبع: ایرنا

آن سپید موی ِ آرام!

محمدرضا   نیک‌نژاد، " آموزگار"

 

در هیجانی‌ترین لحظه‌ها تنها لبخندی بر لبانش می‌نشست. دینی درس می‌داد و گویا کمی عربی. گذر زمان

بر پوشش و چهره‌اش کمترین اثر را گذاشته بود. ته ریشی سپید، پیراهنی روی شلوار، کفشی سیاه و

کمی خاک‌آلود. پسرش در دبیرستان دیگری دانش‌آموزم بود. به روز شده پدر بود، از این‌رو نسبت به

پسران دیگر کم حرف و آرام. روزی که به نسبت آنها پی بردم، پیش پسر از بزرگواری پدر سخن گفتم و

از او به نیکی یاد کردم. اما پسر دل خوشی از پدر نداشت. می‌گفت پدرم انگار در‌ سال ۵۷ مانده است. از

الگوی پوشاکش بگیر تا اندیشه‌های پاک انقلابی‌اش، همه در آن سال‌ها به مکثی طولانی دچار گردیده‌اند.

بسیاری از هم رزمانش زندگی خوبی دست و پا کرده‌اند و خانه و ماشین و امکاناتشان روبراه است و ما

همچنان در خانه‌ای اجاره‌ای بسر می‌بریم و با دستمزد شندرغاز معلمی سر می‌کنیم و همواره هَشتمان

گرو نُه‌مان است! هرچه به پدر می‌گوییم تو هم مانند بسیاری از فرهنگیان دیگر که کلاس خصوصی

می‌روند یا آموزشگاه درس می‌دهند و یا شغل دوم و سومی دارند، کاری بکن. مُردیم از بی‌پولی و حسرت

و اجاره‌نشینی! می‌گوید من نمی‌توانم. من معلمم و به اصول معلمی پایبند. شغل من شغل انبیاست! من

نمی‌توانم وارد روابط اقتصادی پرشبهه کنونی شوم و دینم را به پای خواسته‌های شما بگذارم! نمی‌توانم

از معلمی‌ام کم بگذارم و انرژی‌ام را برای شغل دومم نگه دارم و دستمزدم را حرام! کنم. هرچه اصرار

می‌کنیم که زمانه عوض شده و دستمزدِ ناچیز تو به هزینه‌های روزافزون ما نمی‌رسد. حرف حرفِ

خودش است و کار و کار خودش. برای همین هم هست که چند سالی است با هم سرسنگین‌ایم و البته

مادر هم با ماست. با شنیدن این سخنان دلم گرفت. پیرمرد در آستانه بازنشستگی، هنوز خانه‌ای نداشت.

آن مردِ آرام دبیرستان، برای ماندن بر اصول خویش چه فشاری را بر خود هموار می‌کرد. در دیدارهای

پس از آن گفت و شنود، احترامم به او بیشتر شد اما هیچ‌گاه به خود اجازه ندادم درباره‌اش با پیرمرد

سخن بگویم. او نمی‌خواست مانند بسیاری از معلمان که برای سرخ نگهداشتن چهره خویش در میان سر

و همسر و فامیل، خود را به در و دیوار بزند تا درآمد یک کارمند عادی را داشته باشد. او می‌خواست

تنها از راه معلمی زندگی بگذراند و این گناه کمی نبود! آن هم با خانه‌ای اجاره‌ای. بی‌گمان خانواده‌اش

این رفتار را به حساب بی‌عرضگی‌اش می‌گذاشتند و چه سخت است این نگاه از سوی زن و فرزند!

بزرگی می‌گفت در جامعه پولی شده ما رفتن به سوی خوبی‌ها سُرسُره‌ای با شیب زیاد را می‌ماند که یک

لحظه لغزش انسان را به دلِ زشتی‌ها و بدخویی‌ها می‌برد. جامعه خوب آن نیست که در تریبون‌ها و

رسانه‌ها از خوبی سخن بگویند و از زشتی‌ها نهی کنند، بلکه جامعه با فضیلت، جامعه‌ای است که زمینه

انجام کارهای بد را نیز از میان بردارد. ولی آیا جامعه ما چنین است؟ مدتی پیش شنیدم که پیرمرد یکی

دو‌سال پس از بازنشستگی در سکوت همکاران و مدرسه و اداره چشم از جهان فرو بسته و با اصولش

به آرامش رسیده است- دست کم امیدوارم. او همچنان خانه‌ای نداشت و با حقوق بازنشستگی پس از

٣٠‌سال معلمی پاک و نیالوده، چهره در نقاب خاک کشید. اما آیا باید سزای پافشاری بر خوب ماندنِ آن

مرد سپید مو چنین پایانی باشد!؟....

 

برگرفته از روزنامه شهروند

خورشید خانم آفتاب کن !

برای دانش آموزان عزیز در مقطع ابتدایی میتونه جالب باشه !

 

 

خورشید خانم آفتاب کن               یه مشت برنج تو آب کن

ما بچه های گرگیم                از سرمایی بمردیم

پرستو کوچ کرده                 تا که بهار برگرده

 

 

 

خورشید خانم در اومد              پونه و ریحون اومد

 

خبر میده بهاره                   بچه ها وقت کاره

 

بهاره ، دوباره                   بهار صفا میاره

 

 

 

 

خورشید خانم آفتاب کرد                   کلی برنج تو آب کرد

 

آفتاب مهتاب چه رنگه                       سرخ و سفید، دورنگه

 

کی گفته لاله                         لاله پیاله داره

 

 

موسیقی: سودابه سالم

 

 

برای دانلود یا گوش دادن به این موزیک ، روی عکس کلیک کنید 

 

 

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ...

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
روبروی بچه‌ها
قصه‌گو نشسته بود

قصه‌گو قصه می‌گفت
از کتاب قصه‌ها
قصه‌های پرنشاط 
قصه‌های آشنا

قصه باغ بزرگ
قصه گل قشنگ
قصه شیر و پلنگ
قصه موش زرنگ

قصه باغ بزرگ
قصه گل قشنگ
قصه شیر و پلنگ
قصه موش زرنگ

آقای حکایتی
اسم قصه‌گوی ماست
زیر گنبد کبود
شهر خوب قصه‌هاست

 

 

این فقط یک شعر نیست! خاطرات کودکی خیلیاست زمانی که با چشمان کنجکاومان به

 

صفحه تلویزیون می نگریستیم و هاج و واج دهانمان باز میماند و با دیدن شخصیت های

 

 داستان از خوشی میخندیدیم !

 

یادش بخیر ! برنامه های اون دوره آرامش بخش ، آموزنده و جذاب بود .

 

برنامه های امروز همش آهنگ و جیغ و استرس و مسخره بازی ...

 

برای دیدن و یا دانلود تیتراژ آغازین زیر گنبد کبود ، روی عکس کلیک کنید .

 

 

روز برفی !

دیشب اینجا بارون خوبی اومد ،

 اما صبح که به مدرسه رسیدیم دیدم اونجا برف اومده ،

من و کلاس اولی هام خیلی خوش شانس بودیم ، 

چون امروز نشانه "ف" را تدریس کردم ، 

درس جدید فارسی ،عنوانش روز برفی بود ،

در واقع روز ما هم در مدرسه برفی بود !

و این کار منو خیلی راحتتر کرد و دانش آموزان هم سریع یاد گرفتند .

امیدوارم همیشه از این شانسها داشته باشم .

 

خیلی خوشحالم که در روستا درس میدم !

دیدن تصاویر زیبای این طبیعت زیبا ، قبل از رفتن به سر کلاس ،

 نیروی و انگیزه بیشتری به من در کلاس درس میده .

 

تحقق مطالبات معلمین سبزواری !!!

 مژده !!                                                 مژده !!

 

 

بلاخره نامه سرگشاده معلمین و اعتراض به وضعیت نامناسبشان ، جواب داد !!!

 

خدا را شکر ! مثل اینکه مطالبات فرهنگیان جدی گرفته شد !

 

کی بود میگفت مشکلات حل شدنی نیست ؟ و نیاز به پروسه ای طولانی داره !

 

دلم سوخت برای مسولینی که شب و روز در پی حل این مطالبات معلمین بودند !

 

چقدر ما بد و بیراه گفتیم که کسی به فکر ما نیست ! من شخصا معذرت خواهی میکنم !

 

با وجود کمبود منابع مالی - چون آموزش و پرورش درآمد زا نیست و فقط مصرف کننده است -

 

اینا با این کمبود ،چه زجری کشیدند تا بلاخره مطالبات معلمین را وصول کردند !

 

 

حسودیم میشه به همکارامون در سبزوار ! ولی ایرادی نداره ، باشد بجای ما هم ، برنج

 

ایرانی طارم ، درجه یک ،هاااااا ،و ماکارونی شاهنگ و رب ، اونم از نوع شیرین عسل ،

 

بخورند !تا حالا رب شیرین خوردید؟ ! میدونید چه طعمی داره ؟ نمیدونید ! نخوردید که !

 

پخت برنج طارم با روغن نازگل ! تصور کنید چه محشر خواهد بود ! 

 

 

پ. ن :

 

از ماست که برماست !

 

واقعا جای تاسف داره !

 

 

 

 

 

باعث و بانی تمام مشکلات کشور " معلمان " هستند !

جالبه ، حتما بخونید !

 

کم کاری معلمان باعث شده هوا آلوده شود! کم کاری آنها باعث شده مدارسی با کیفیت متفاوت به وجود آیند و والدین مجبور شوند فرزندانشان را به مدرسه ای خیلی دورتر از محل زندگی شان بفرستند . با چی ؟ با سرویس مدرسه . هزاران مینی بوس و سواری که بیشتر آنها رده خارج هستند وظیفه جابه جایی حدود ده میلیون دانش آموز را در صدها شهر کشور به عهده دارند . بیشتر ترافیک و آلودگی شهر تهران از همین وسایل نقلیه است. اگر صبح زود سر یک چهار راه بایستید و سرویس های مدرسه را شمارش کنید اولاٌ هم از دود خوردن و شمارش گیج خواهید شد ثانیاٌ به عمق فاجعه پی خواهید برد.

 

شکلک های محدثه

ادامه نوشته

متنی زیبا از خانم مریم جنتی (روانشناس )

اگر بچه‌ای تکلیف نمی‌نویسد، گیر ندهید، خودش می‌داند و معلمش. اگر بچه‌ای از خوابِ نازِ

 صبح بیدار نمی‌شود، خودش می‌داند و ناظمش. اگر درس نخواند، خودش می‌داند و کارنامه‌اش.

به پدر و مادرش مربوط نیست.

به پدر و مادرش این مربوط است که با هم در خانه دعوا نکنند، تفریحات خارج از سن و سال

بچه ایجاد نکنند، وسط هفته تا دیروقت مهمانی نباشند، بچه‌شان را کتابفروشی و موزه و

پارک ببرند، در خانه میوه داشته باشند، با بچه‌شان بازی کنند، شب‌ها موقع شام همه دور

سفره‌ی غذا گفتگو کنند، با پوست میوه شکل‌های عجیب و غریب درست کنند، هر از گاهی

با معلم‌ِ بچه دیدار کنند، به بچه یاد دهند توی اتاقش گلدان داشته باشد و هر روز از آن

مراقبت کند، برایش اسباب‌بازی‌هایی بخرند که دستِ بچه ورزیده شود، خودشان هم

– بلا نسبت!– یک وقت‌هایی کتاب بخوانند. با بچه شوخی کنند. هی نگویند: «پول نداریم.»،

سر بچه منت نگذارند که برایت فلان و بهمان کرده‌ایم، حواسشان باشد دوست‌های خوب

دور و بر بچه باشد...همین !